خرید بک لینک
می کشم از بس عذاب از دستِ توگشته ام خُرد و خراب از دست ِ تو...:گیسوانت را پریشان کرده ایدوست دارم پیچ وتاب از دستِ تومی سُرایم با همه پیچیدگیشعرهای بی نقاب از دست ِ توگفت: مِیْ را دوست داری یا مرا؟!دوست می دارم شراب از دست تو...!گاه چون آشوبِ توفان می شویمی گریزم چون شهاب از دست تومی روی در زیر آب ازدست منمی روم تا آفتاب از دست تو!گفت: با من سختگیری می کنیمی کنم کشفِ حجاب از دست تو!گفتم: ای نامهربان، آرام باش!می شود باز انقلاب از دستِ تواین قَدَر با دینِ من بازی نکنگشته ام اهلِ کتاب از دستِ تو!عاقبت یک روز درمان می شومانتهای یک طناب از دست تو!یدالله گودرزی شهاب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1402 ساعت: 19:25

کشتی مرا، اکنون بگو دیگر چه میخواهی؟زین کشتهی بیآرزو دیگر چه میخواهی؟در جان من دیگر نماند آن شور سرمستیخالی ز مِی شد آن سبو، دیگر چه میخواهی؟گفتی بگو، گفتم، ولی نشنیدی و در منافسرد ذوق گفتگو، دیگر چه میخواهی؟حالم چه میپرسی، نشسته خار در چشممزهراب جوشد از گلو، دیگر چه میخواهی؟با اشک پروردم تو را ای گل، ولی هیهاتکآن آب برگردد به جو، دیگر چه میخواهی؟خون دل عاشق حلال انگاشتی ، حق بودخونش حلالت باد، از او دیگر چه میخواهی؟"ساعد باقری"

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 20:39

صبور باش خدا گفت و من صبور نبودمدریغ و درد که جز در ره غرور نبودماسیر نفس بداندیش خویش بودم و پروانه از شنید ونه از گفت ِحرف زور نبودمچنان به زندگی ام بود علقه های فراوانکه فکر مردن و رنج فشار گور نبودمشدم به هرچه که نفسم پسند کرد چه نزدیکدریغ یک نفس از حبّ نفس دور نبودمبرای درک گل سرخ هرچه خار ِسر راهزدم کنار ولی لذت حضور نبودمبرای نیل به نیل زلال حقّ و حقیقتز تیه غفلت خود فرصت عبور نبودمبه چشم، نعمت الوان و بیشمار خدا رانظاره کردم و آن بنده ی شکور نبودمهرآنچه غم به دل آمد نتیجه ی عملم بودبرای چیست که نالم چرا سرور نبودم؟ز شاهراه تولا نمی شدم به خدا دوراگر به طیّ مراحل دو چشم کور نبودمبه جمع منتظرانم به ندبه هرشب و هر روزکه در حیات خود آماده ی ظهور نبودم"عباس خوش عمل کاشانی"

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 20:39

ای فتنه ی چنگیزی و ای خشمِ هلاکوپس شمه ای از چشمه ی آرامش تو کو؟انگار مغول سمتِ نشابور وزیده استمی تازی وخون می چکد از باره وباروبا خشم وهیاهوی تو آیینه تَرَک خوردسرمایه ی توچیست بجز خشم و هیاهو؟!ازابروی پُرپیچ وخمت باک ندارندخُنیای خطر نیست دراین گله ی آهویک قافله مانده است به امّید تو بیدارسوسو بزن ای ماه میانِ شبِ گیسوبرگُستره ی شرقیِ این دشتِ شقایقاین قافله تاصبحِ قیامت زده اردوخواهی اگراز چاهِ اسارت بگریزیبیرون بزن ای ماه ازاین قلعه ی جادو!* دکتر شهاب گودرزی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 20:39

صفحه بندی